☆ملوووس ناز نازی☆

دلتنگی یعنی : دقیقه به دقیقه گوشیتو چک کنی و وانمود کنی داری ساعتتو می بینی

دل یک حجم ساده است , شاید از شیشه !

 

سردش کنی,  تا جایی که بتواند می ایستد و بعد ترک بر میدارد و سرانجام میشکند;

 

حالا اگر نازک هم باشد که دیگر خرد میشود و جایی برای وصله زدنش نمی ماند.

 

بعضی وقتها هم میگیرد (گیری با سه پیچ ! )  ;

 

گاهی هم می لرزد زلزله وار !

 

دل را می برند,  می برند , می بندند وحتی می کنند!

 

راستی دل تنگ هم می شود;  که آن هم حد دارد!

 

هرچه فاصله ات به بی نهایت میل کند,  دل هم به نقطه نزدیک می شود...

بعد از آن هم از بلندای تپشها می افتد و باز می شکند...

 

و شاید بمیرد !

 

آخ اگه دستم به کت تانژانت و پیرهن سینوس عشق برسه !

 

|دوشنبه 25 ارديبهشت 1391| 12:52|☆نیایش☆|

آدامسها بزرگترین اساتید معنویت هستند
 
ازکودکیمان میخواهند به ما بفهمانند
 
"هیچ شیرینی ماندگار نیست"
 
 
IMG4UP
 
IMG4UP
 
 لــيدي پــيك
 
 
|پنجشنبه 14 ارديبهشت 1391| 10:49|☆نیایش☆|

همیشه برای کسی بخند که واسه تو شاد می شه برای کسی گریه کن که واسه ناراحتی تو اشک

می ریزه و عاشق کسی باش که می دونی دوستت داره

به چشم های خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند.اگر نگاه انداختند عاشق نشوند.اگر عاشق شدند

 وابسته نشوند.اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند.اینک که

 پا به این راه دشوار گذاشته اید با صداقت عشق را ابراز کنید.تنها عاشق 1 دل باشید.تنها به 1 نفر دل

ببندید و با یکرنگی و یک دلی زندگی کنید.به عشق خود وفادار باشید تا پایان راه با عشق باشید و از ته

 دل عشق را دوست داشته باشید و با تمام وجود به او عشق بورزید ......

|جمعه 8 ارديبهشت 1391| 16:18|☆نیایش☆|

 دیدین بعضیا وقتی می‌شینن رو صندلی چرمی بعد صدا میده یه بار دیگه صداشو در میارن که بگن مال صندلی بوده؟!! فاجعه اونجاست که صداش دیگه در نیاد !


فقط یه ایرانی میتونه بعد از شنیدن صدای پیغامگیرِ تلفن بگه “عِـه رفت رو پیغامگیرشون” و سریعاً تلفن رو قطع کنه .


غضنفر ميره،حرم امام رضانامه مينويسه: ياامام رضا به من ماشين بده خونه بده پول و ثروت بده،بچه هامو سروسامون بده،بعد بميرم!!
از حرم که ميره بيرون تصادف ميکنه درحال مردن ميگه: يا امام رضا داری ازآخرميخونی!



غضنفر به نامزدش اس ام اس میده عزیزم من تا ۱۰ دقیقه دیگه میام پیشت اگه نیومدم اس ام اس رو دوباره بخون !



غضنفر تو جبهه محاصره میشه تفنگشو میندازه زمین

.میگه من دیگه بازی نمیکم!!!!!



بعد از یک عمر، بالاخره نفهمیدم که هنگام

روبوسی باید دو بار صورت طرف مقابل رو ببوسم

یا سه بار، تا هر دو نفر ضایع نشیم




اینایی که همه چیزو رو دسکتاپ سیو می‌کنن

.همونایی هستن که از راه می‌رسن

.شلوارشونو پرت می‌کنن گوشه‌ی اتاق !


 


"راستی میدونم جوک ها کم بودن ولی باور کنید بازار جوک و اس ام اس خیلی کساده!"

 

 

تصاویری از خط چشم های جدید درسال 91-www.jazzaab.ir

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 21:02|☆نیایش☆|

انگار همه ی دلتنگی های دنیا را فرو کردن تو قلبم. می دونم دلتنگی های دنیا تو قلب کوچیک من جا نمیشه.

واسه همینه که قلبم داره می ترکه .

کاش بدونی حالمو ...کاش بودی تا آروم می گرفتم... دارم دق می کنم .

به امام رضا اشک مهلت نوشتن نمیده .

نمی دونی چقدر دلتنگتم.

 دلم میخواد باشی اما نیستی ... دلم می خواد محکم در اغوش بگیرمت تا همه ی دلتنگیهام تو همون لحظه تموم شن .

آه خدایا حواست کجاست .

روتو برگردون حالمو ببین .

شاید نظرت عوض شد.

 می دونم تو که بخوای حتی محال هم ممکنه.

پس بگرد ...نگام کن شاید ... وای نمی دونم چه لذتی می بری وقتی حال و روزمونو می بینی ...بسه ...به بزرگی خودت بسه ...می دونم عمرمون خیلی کوتاهه ...تمومش کن ای روزهارو ...بزار باقی مونده ی عمرمونو با عشق بگذرونیم ...بزار لذت عشقو کنار هم تجربه کنیم ... خدایا سپاس گذارم که کسی هست که واسش دلتنگ بشم ...کسی هست که ذهنم با خیالش روزاشو شب و شب هاشو صبح کنه ...میدونم که همه چی درست میشه.

می دونم این روزا تموم میشه.

اما خدایا دلتنگی امونمو بریده ... کاش اون لحظه که چشمامو می بندم و با تموم عشقم وجودتو در اغوش می کشم زمان تو هموم لحظه بمونه و عقربه ها لحظه ای به احترام عشقمون در سکوت باستند.

دوست دارم آرامش وجودم .

عاشقتم همه ی زندگیم ...

 

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 21:00|☆نیایش☆|

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود

، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار

روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .



سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش

که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از

صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا

خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي

کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک

شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت :

اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که

2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا

خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که

بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که

خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و

تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان

جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن

مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت

کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو

رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر

مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه

قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج

شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني

دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر

نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم .

خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا

مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير

بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام

دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد

بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس

گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه

بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا

رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري

هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا

بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه

ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من

فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود

چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه

نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه

فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و

چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام.......

فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ......

سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ،

پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش

آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده

برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته

دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه شهرداری داره واست تونل می سازه........ سيندرلا : چشم ميرم ،

خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست

راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد

به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري

گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي

رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه

جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب

مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!!

بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا

يه دونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا

گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته

گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!! سيندرلا گفت : يه آناناس

اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله

مي خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب

جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق سر آناناس و گفت : يالا

يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از

ترسش تبديل شد به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت :

رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه ندارم ........

فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش

شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : اي خاک بر اون سرت ،

حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو

کله ي يه سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بود و داشت با افسوس

به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه پسر بدقيافه ، مثل

پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي

نميرم.....فرشته : چرا نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره.......

فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات

بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به

موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختي بود

حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي

چه خبره !!!!! شکيرا اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر

لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم جوگير

شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ

اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي چاره صغرا خانم از بي شوهري

کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به

سيندرلا افتاد و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد

تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا

اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول

بگو شماره پات چنده ؟........ سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي

که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من

هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من

شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و به مهمونا گفت : اي ملت

هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به

هيچ خري هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا

خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ... سيندرلا هم

در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم

مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج

کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به

خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا

آوردن

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 21:00|☆نیایش☆|

خوشبختی یعنی سختگیری های الکی فقط واسه اینکه بهش بفهمونی دوسش داری.

خوشبختی یعنی جرو بحث هایی که آخرش به خنده و خل بازی تبدیل میشه.

خوشبختی یعنی اینقدر شهامت داری که به خاطر کار اشتباهت ازش عذرخواهی کنی.

خوشبختی یعنی وقتی ابراز احساسات میکنه واسش لوس بشی.

خوشبختی یعنی یکی هست که حتی به کوچیکترین تغییر ظاهریت عکس العمل نشون میده.

خوشبختی یعنی طرف مقابلت در سلامتی کامل روحی روانی فیزیکی به سر میبره.

خوشبختی یعنی وقتی از همه چیز خسته ای حوصله هیچی و هیچ کسی رو نداری میاد دنبالت و همه بد اخلاقیاتو تحمل میکنه و آخرش با نیش باز و سرحال ازش جدا می شی.

خوشبختی یعنی 1 ساعت تمام دعوا میکنی غر میزنی اما فقط بهت نگاه میکنه یه لبخند میزنه و میگه دوستت دارم.

خوشبختی یعنی عکس های مسخره ای که تو ماشین میگیریم.

خوشبختی یعنی نقش هایی که بدون هماهنگی بازی میکنیم و آخرش کلی به خودمون میخندیم.

خوشبختی یعنی 1 ساعت واستادن جلو کلاسش و منتظرش شدن و خوشحالی از اینکه میدونی داره درس میخونه و الاف نیست.

خوشبختی یعنی اینقدر فکراتون نزدیکه که همزمان به هم اس ام اس میدین.

خوشبختی یعنی دوستای خوب و گذروندن وقت باهاشون.

خوشبختی یعنی خبر عروس شدن دوستت.

خوشبختی یعنی امید داشتن.

خوشبختی یعنی....

.

.

.

من خیلی خوشبختم...

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 21:00|☆نیایش☆|

متن طنز : آخرین متدهای روز جهان در زمینه ی نحوه ی محبت و نفوذ دانشجو به دل استاد (برگه ی امتحان):

 

 

این جفنگیات مرسوم که در برگه ی امتحان مینویسند و از بیماری مادر تا اینکه اگر این درس را نمره نیاورم مشروطم میشوم و ... هم، خیلی خز شده و هم، حتی یک بچه ی 5 ساله باور نمیکند؛ چه برسد به یک دکتر!

کمی نوآوری و خلاقیت داشته باشید. جناب استاد به اندازه ی کافی خودش مشکلات و بدبختی دارد، دیگر نیاز نیست شما با آن خط زیبای منحصر به فردتان یک صفحه ی آچار برایش از مشکلاتتان بگویید. حالا باز ای کاش فقط یک نفر چنین خزعبلاتی می نوشت. یکهو می بینی از 30 نفر دانشجو، بیست و هشت نفر عینا نوشته اند که اگر این درس را نمره نگیریم مشروطیم و مادرمان مریض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار این مشکلات را هم از روی دیگر تقلب کرده اند.

===================

 

روشی پلید

 

یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:

 

«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمره ی صفر را به بیستِ با تقلب ترجیح میدهم.»

 

نمرهی الف کلاس را گرفتم! خدایا مرا ببخش.

 

 

=====================

 

صم بکم عمى فهم لایعقلون

 

درس معارف بود. میدانستم موضوع درس چیست و مباحثش در چه زمینه ای است -با عرض خسته نباشید به خودم- اما جزئیات مطالب و محتوای درس را نمیدانستم. سوالات توزیع شد و باز هم دیدم سوالات کمی برایم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمین و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب دینی کلاس اول ابتدایی، آقای واسعی گفته بود که مثلا چگونه مواد غذایی در بدن مادر تبدیل به شیر میشود تا برهان نظم و علیت که در دبیرستان خوانده بودم. اما نقطه ی طلایی برگه این جمله بود:

 

«جناب استاد برای من کاری نداشت که عین محتوای کتاب را برایتان کپی کنم اما شما با روش زیبای تدریس خود به ما یاد دادید که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنیم. گفتید در دین عقل هم سهیم است و نباید «صم بکم عمى فهم لایعقلون» بود. پس من ترجیح دادم مفهوم را بفهمم ولی کپی نکنم بلکه از دانسته های خود بنویسم.»

 

بیست گرفتم! خدایا مرا ببخش.

 

 

========================

 

اگر دین ندارید لااقل دلم شاد کنید

 

محاسبات عددی. درس بسیار دشوار. حداقل برای من که علاقه ی چندانی به ریاضیات و مباحث محاسبه ای کامپیوتر نداشتم. سوالات توزیع شد و مطابق معمول! خداوکیلی دیگر این درس 3 واحدی را خوانده بودم ولی چه کنم که در مغزم جای نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اینکه برگه را تحویل دهم نمرهی خود را تخمین میزنم. در بهترین حالت 7 میشدم. امکان رسیدن امدادهای غیبی هم تحت هیچ عنوانی میسر نبود. آخر برگه نوشتم:

 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید

                    قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

 

نمرهی 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدایا مرا ببخش.

 

====================

 

 

وساطت حافظ

 

استاد حسینی دکترای ادبیات بود و استاد درس شیوه ی نگارش (البته فامیلش شهبازی بود ولی چون ممکنه یه وقت بیاد اینجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بیت از حافظ میخواند و چشمانش پر از اشک میشد. سوالات چی.....؟ بگید؟  نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بیشتر نمیگرفتم. قبل از امتحان سری به اینجا زده بودم و واژه ی «شهباز» را در دیوان حافظ سرچ کردم و آن بیت را کف دستم ثبت کردم. زیر برگه امتحان نوشتم :

 

«جناب استاد من که «حافظ» را نمیشناختم؛ این شما بودید که در این ترم عشق حافظ را در وجود من انداختید! و باعث شدید تا با این شاعر آسمانی آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالی به حافظ بزنم و ببینم چه میشود، این بیت آمد»:

 

خاکیان بی بهره اند از جرعه ی کاس الکرام

این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند

شهپر زاغ و زغن زیبا صید و قید نیست

این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند

 

بیست گرفتم! تنها بیستی که استاد در چند سال اخیر به یک دانشجو داده بود. خدایا مرا ببخش.

 

 

========================

 

تصویر من رو شطرنجی کنید

 

امتحان نظریه های جامعه شناسی و ... . تو رو خدا نام این استاد را بیخیال

شوید. استاد نسبتا معروفی است و البته در بسیاری از دانشگاههای یزد هم

تدریس دارد و حسابی سرش شلوغ است. 10 نمره تحقیق و کنفرانس داشت و 10

نمره هم امتحان پایان ترم. سرم بوی قرمه سبزی میداد. با یکی از بچه ها

شرط گذاشتم که تحقیق و کنفرانس ارائه نمیدهم اما نمرهی بالای 18 میگیرم.

برای امتحان تئوری هم حسابی خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم

سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پایانِ برگه بدون اینکه تحقیق یا کنفرانسی ارائه کرده باشم، نوشتم:

 

«موضوع تحقیق و کنفرانس: بررسی علل قبولی بالای دانش آموزان یزدی دردانشگاهها در طی 16 سال اخیر.»

 

19 گرفتم! خدایا این یکی رو دیگه مردونه ببخش.

 

================

 

 

اگه مردی منو بنداز

 

با حساب خودم 13- 14 میشدم. اما این نمره برای من که عنوان شاگرد سومی!!!

کلاس را یدک میکشیدم خیلی فجیع بود. استاد فوق العاده جدی و بداخلاق بود

و چندان نمیشد طرفش رفت. یک جمله پایان برگه نوشتم:

 

«جناب استاد حضور در کلاس شما در این ترم برایم بسیار مغتنم و مفید بود.

اگر ترم بعد با ما درس برمیدارید که هیچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم این

درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشید.»

 

17! خدایا سه تا نقطه

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 20:58|☆نیایش☆|

 

         qqb0ssbkc14a7bqrwjmy.jpg

اینجا ته قصس

........

مرگ خاطره ها

اوج فاصله ها

حرفهای ناگفته

رازهای نشکفته

نمیدانم نمیدانم

...............      

 

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 20:58|☆نیایش☆|

حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...

 *********************

گاهی برای یه "اشتباه" باید تا آخر عمرت تاوان پس بدی
گاهی هم یه "اشتباه" تبدیل میشه به قشنگترین تجربه زندگیت

 *********************

همين که هستی
همين که لابلای کلماتم
نفس ميکشی
... راه ميروی . .
در آغوشم ميگيری
همين که پناه ِ واژه هايم شده ای
همين که سايه ات هست
همين که کلماتم از بی "تو"يی
يتيم نشده اند
کافیست برای يک عمر آرامش ؛
باش
حتی همين قدر دور

حتي همين قدر دست نيافتنی . .

********************* 

بینِ این آدم ها ؛ فقط باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه ....

اونیکه قدش به عشق نمیرسه غرورتم بگذاری زیر پاش باز هم بهش نمیرسه ... !!!

********************* 

سکوت توی گوشی تلفن سنگینترین سکوتهاست

نه از دستها کاری ساخته است، نه از چشمها

********************* 

چيزهايي هست خيلي بدتر از تنهايي.
اما سالها طول ميکشد تا اين را بفهمي
وقتي هم که آخر سر مي‌فهمي‌اش،ديگر خيلي دير شده.
و هيچ چيز بدتر ازخيلي دير نيست.


 

بعد از امتحانام میام !@

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 20:58|☆نیایش☆|

 


هنـــــوز هــــــــم از بیـــن کــارهــای دنیـــا

دل بستــــن  بـــه دلـــت 

بیشتــــر  بـــه دلـــــم  می چسبــــــد ...!!!

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 20:55|☆نیایش☆|

بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهد برد

من تو را در قلبم دارم

نه در دنیا......

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

|سه شنبه 5 ارديبهشت 1391| 20:54|☆نیایش☆|

Design By: KHanOomi